همه خیلی نگران شدن و تصمیم گرفتن درسارو بفرستن مهد کودک.الان حال خواهر کوچولوم خیلی خوبه .شعرهای خیلی قشنگ یاد گرفته.دیروز وقتی رفته بودیم حرم دیدیم درسا نشسته یه گوشه ای و داره برا خودش شعر می خونه.ما خیلی تعجب کردیم ٬آخه درسا به ما نگفته بود این شعرو یاد گرفته.اون روز ما کلی خندیدیم و صد دفعه از درسا خواستیم اون شعرو برامون بخونه![]()
من خواهرمو خیلی دوست دارم![]()
![]()
![]()
وقتی خیلی کوچولو بودم همه دوستم داشتن .شاید
چون با نمک بودم. وقتی کمی بزرگ تر شدم باز هم
همه دوستم داشتن
و وقتی بزرگ تر تر شدم و مدرسه رفتم.![]()
فکر می کنم دیگه مثل کوچولویی هام
بانمک نیستم پس چرا بازم
هم همه دوستم دارن![]()
امروز توی مدرسه دلیلشو فهمیدم
وقتی مدرسه تعطیل شد بچه ها تند تند دویدن
رفتن خونه هاشون .ولی من وایستادم و به خانم معلم گفتم: اول شما بفرمایید.شما بزرگ ترید
خانم معلم منو بغل کرد و بوسید .گفت :درنا جون تو خیلی با ادبی من تو رو خیلی دوست دارم
لابد چون محدبم همه دوستم دارن![]()
من درنا ام ولی خاله مریم دونه صدام می کنه
خواهر کوچیکم هم درسا ست٬اونو هم دونه صدا می کنه
و هر وقت بخواد هر دومونو با هم صدا کنه می گه : دونه ها
من امسال رفتم کلاس اول .اما خواهرم هنوز بلد نشده خوب حرف بزنه .
تا وقتی بزرگ بشه من خاطره های هر دوتامونو می نویسم.
جمعه زنگ زدیم به خوابگاه خاله مریم تا بهش بگم من رفتم مدرسه
یعنی بیشتر می خواستم بهش بگم من کندم
خاله بلند بلند خندید و گفت: دونه من کندم یعنی چی؟
گفتم :یعنی نمی تونم تند تند بنویسم و همیشه جا می مونم
خاله بازم خندید و گفت: اشکال نداره منم وقتی کلاس اول بودم دستم خیلی کند بود
اینقدر تمرین کردم تا تند شدم
منم می خوام مثل خاله مریم تند بشم .